دیروز در کمال شگفتی دیده شد که “وب نوشت” از درون زندان(!) به روز شد! البته پس از اینکه متن اقرار نامه را خوندم متوجه اصل موضوع و این بنده نوازی و رفات شبه اسلامی شدم! تنها چند نکته ساده و پر واضح: 1-زندان زندان است و گفته های زندانی آن هم در شکنجه گاه های خوشنام اوین چه از پشت تریبون دادگاه فرمایشی و گزینشی گفته شود و چه در وبلاگ نوشته شود و چه پا روی پا انداخته و مشغول نوشیدن کاپوچینو و آب طالبی مطرح شود همه یکیست و حایز همان سطحِ اهمیت و اعتبار اعترافات 30 سال گذشته در ج.ا می باشد! 2-به روز کردن وبلاگ ابطحی به طور قطع با هدف نشان دادن “آزادی عقیده و عمل” او درباره اعترافات پیشین و پسینش(!) و در نتیجه تایید ضمنی گفته های تحت فشار او در بیدادگاه قضا و به هدف صحه گذاشتن دوباره از جانب او بر انتخابات کودتایی و رد مجدد امکان تقلب و به زعم خیال خام کودتاچیان نا امید کردن مضاعف مردم است. 3-در نوشته “منسوب” به ابطحی که در آن بسیار سعی شده بود بر خلاف متن “کیهانی” اعترافش در بیدادگاه با لحن و ادبیات ابطحی درج شود تلاش مذبوحانه ای به چشم می خورد که سناریوی نخ نمای دستگیری و مجازات موسوی،کروبی و به اصطلاح “دانه درشت ها” را هرچه بیش از پیش قبح شکنی و تابو زدایی کند و مسوولیت تقلب،قتل و کشتار و شکنجه و تخریب منازل و وسایل مردمی که به شهادت عکس و فیلم های بیشمار توسط نیروهای نظامی و بسیجی صورت گرفته است را بر دوش سران اصلاحات بیفکند! 4-وجود برخی مطالب عجیب و تا حدودی خنده دار در متن امروز وبلاگ ابطحی ظن صوری و غیر آزادانه بودن مطلب ایشان را به یقینی محکم تبدیل می کند ،مثلاً آنجا که می گوید:”بازجو اطاقش را عوض کرده بود. همان بازجوئی که بارها گفته ام خیلی باهم دوست هستیم. کنار میز اطاقش دو دستگاه کامپیوتر وصل به اینترنت بود. لب تاپ خودم را هم که شب دستگیری از منزل آورده بودند کنارش دیدم. نا خود آگاه آهی کشیدم. بازجو پرسید چرا آه؟ گفتم یاد وب نوشت افتادم. که دو ماه و ده روز است از آن بی خبرم.. یک وقتی سایتم جزئی از خانواده ام بود. بازجو گفت از همین امروز می توانی از همین جا آن را بنویسی و منتشر کنی(!!)” . در این متن تصنعی و ظاهراً سفارشی که در اتاق بازجویی واقع در زندان اوین از قضا لپ تاپ آقای ابطحی در کنار لپ تاپ بازجوی دوست داشتنی ایشان قرار داشت (!) گفته می شود که امروز به محض دلخواستن و “یک اشاره” ابطحی برایشان “صد دویدن” از سمت بازجوی مهربان شکل می گیرد ! داشتن امکان ارتباط اینترنتی آن هم در شرایطی که ایشان و سایر زندانیان هفته ها از حق اولیه و” قانونی” ارتباط با خانواده و وکیل محروم هستند را باید جز موضوعات محال و سخره آمیز دانست!… یا اینجا که نوشته شده: “گفتم طبعا زندان شرایط خودش را دارد. باید ملاحظات و کنترل شما را بپذیرم ولی آن چه که می نویسم باید حرف های خودم باشد. شما فقط می توانید بگوئید بعضی چیز ها را ننویس. قبول کرد“(!) (قضاوت و تفسیر آن با شما!) در کل می توان گفت در متن نوشته شده منسوب به آقای ابطحی تلاش ساده انگارانه ای شده که با چاشنی “طبیعی سازی ” و نزدیک کردن نوشته به ادبیات مرسومِ ایشان و قرار دادن در اتاقی با دسترسی به کامپیوتر و اینترنت و عکاسی از ایشان در این فضای دوستانه(!) میزان باورمندی و پذیرش دروغگویی های ممتد کودتاگران را از زبان و درونِ او ممکن و آسان کنند. ظاهراً جریان اقتدارگرا و سرکوب گر حجتیه_سپاه این بار هم نقشه شومی در پیشبرد پروژه “تواب سازی” و سپس سرکوب کامل جریان اصلاح طلبی با نزدیک شدن به حلقه های ابتدایی و مردمی این جریان و به محاق کشیدن آنها در پی دارد… و اما ما در هر کوی و برزنی،در هرجمع و گفتگویی وحتی در هر فضای مجازی و آگاهی بخشی دستان آلوده و مقاصد مردم فریبتان را فریاد خواهیم کرد! ما پیــــــــــــروزیم! كودتا نيوز عاشورای من امروز است. دیگر لازم نیست داستانهای 1400 سال پیش را مرور کنم تا فرق میان حق و باطل برایم مفهوم باشد. زیرا که حق و باطل را این روزها به وضوح میبینم. اسیر مظلوم من بهزاد نبوی ست ،دیگر لازم نیست از حسین مظلوم کربلا داستانهای جگرسوز برایم بگویید. شهید زنده ی من حجاریان است ،دیگر حتی لازم نیست به جانبازان جنگ 15 سال پیش مراجعه کنم تا معنایی جانباز بودن را بفهمم. زیدآبادی، تاجزاده ، رمضانزاده ، ابطحی ، میردامادی ، عرب سرخی ، صفایی فراهانی ،تاجبخش ، شریعتی ،امین زاده،لیلاز، جلایی پور، قوچانی و دیگران ، همه و همه یاران باوفای حق و حقیقتند. یاران باوفای آزادی و آزاد منشی. ای کسانی که پس از گذشت 1400 سال صدای “هل من ناصرٍ ینصرنی؟” را میشنوید ،اشک میریزید ، ناله میکنید و به خود میپیچید ای کسانی که آرزو میکنید در زمان حسین به دنیا می آمدید تا به دعوت او لبیک بگویید. آیا صدای در گلو خفه شده ی این مظلومان تاریخ ایران را میشنوید. اگر در ایمان خود و آرزوی خود صادقید این گوی و این میدان ….. آیا لازم است خود حسین ابن علی کشته شود که به رگ غیرتتان بر بخورد؟ یا اینکه تمام ایمانتان ادعایی پوشالی بیش نیست؟ آیا به واقع اگر در زمان حسین ابن علی میزیستید هم ، با همین توجیهاتی که در ذهن دارید، خود را از معرکه کنار میکشیدید؟ این روزها دلم عجیب درد می کند انگار هر لحظه و هر دم جام زهر را می نوشم روزهایم عاشورایی ست و هیچ کس !...همه ساکتند ...این روزها همه اش به خلخال پای زن یهودی فکر می کنم ...آخ چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم آقایان مراجع التماستان می کنم هر وقت آدم کشی شکنجه و تجاوز به جوانان شیعه در زندانهای ....به حد خلخال پای زن یهودی رسید بیدار شوید .... چه چیز این تعفن سیاست به قدر نم اشک مقدسی که گوشه چشم تاج زاده ی عزیز جاخوش کرده را ارزش دارد...دلم درد می کند دلم درد می کند .اصلا نمی فهمم چرا ،ولی این روزها دائم توی عالم خودمم سیر می کنم صددرجه بدتر از قبل .چقدر دلم لک زده برای یک شروع ، یک آغاز، هیچ وقت اهل تنوع طلبی نبودم . حالا هم نیستم ....ولی دلم می خواهد به خودم ، دلم ، روحم مرخصی بدم . از این همه تکرار خسته ام ، صبح تا شب ، شب تا صبح ، کار کردن ، فک زدن بی خود ، آخر شب فکر کردن و گریه کردن و گریه کردن و گریه کردن...شاید این روزها یه جشن مرگ گرفتم ...یه مرگ بازی حسابی «به افتخار میهمان های ناخوانده ی نیمه شب ، به افتخار بوسه های ناگهانی ، به افتخار ترس ِ هویت و تمامی این افکار خوش. به افتخار تمام کسانی که در هیاهو زاده شده اند. به افتخار تمام این لحظه هایی که سوخت شدند برای پیدا کردنِ همانی که بوسه هایش ناگهانی ست. به افتخار ترس ، دلشوره. به افتخار تمام میهمانهای ناخوانده ی امشب. به افتخار من.به افتخار من. به افتخار من یک دقیقه سکوت» پ ن :خیلی بد است که تمام و شب و روزت را با خودت کلنجار بروی ، دائم خودت را محاکمه کنی و حکم صادر کنی به خاطر یک لحظه بودنت با اوکه تمام هستی ات است ........... من وتو وآن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی وخود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی وخود را هراسی که پناهش منم و مراتنهایی که انیسش تویی وناگهان سرت را تکان میدهی و می گویی: نه،هیچ کدام. هیچ کدام این ها نیست،چیزدیگری است. یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است وخدا آن را تازه آفریده است. علی شریعتی
امروز از مرخصی برگشتم ، اگر چه زیاد نبود ولی حسابی چسبید . دوماهی می شد که سری به خونه نزده بودم . دلم گرفته بود عجیب . این روزهای آخری انگار عزادار بودم ، خودِ خودِ مصیبت . دست خودم نیست ولی دلبستگی وحشتناکی به خانه و موطنم دارم . اطرافیانم فکر می کنند اونجا خبرایی هست ،ولی نیست، راستی راستی آن چیزی که در تصور آنها بازی می کند نیست . خودمانیترش بگویم (آدم باید حتما عاشق باشه تا دلش بگیره و دلتنگ خونه اش بشه ؟؟؟؟؟ نمی دونم چه عادت زشتیه که ما ایرونی ها داریم ..چرا احساسات همدیگه رو به شکل دیگه ای تعبیر می کنیم .) بگذریم .هنوز نیامده به سمت بازنگار هروله کردم، عشق ام است .آدمی که نمی تواند از عشقش دست بکشد . خبرهای خوشحال کننده و در عین حال .......از خاتمی «مرد محبوب من »...از جوگیری اصلاح طلبان و دست و پا زدنشان در عوالم آرزوها و امیدهای واهی ...«یکی شان خودم » با خودم فکر می کنم اگر تقی به توقی بخورد و گوش شیطان کر خاتمی بیاید باز قراراست مثل گذشته بگذرد ؟ باز همان اتفاقها ، همان بامبول بازیها و دو به هم زنی ها ؟ نمی دانم اصلا چرا این روزها اینقدر نسبت به این موضوع حساس شده ام . شاید من هم باید مثل باقی هم سن و سالانم خودم را بزنم به بی خیالی و سرگرمی های مسخره . بی خیال ِ تعفن سیاست ...اما نمی شود . از آن ته تهای دلم یکی خودش را محکم به در و دیوار می کوبد . یکی فریاد می زند ، یکی ضجه می زند ، یکی با اینکه هر روز به بدترین شکل خفه اش می کنند رساتر از همیشه می خواند : من از تبار پاک آریایی قشنگ ترین قصیده ی رهایی هوای عشق تازه نیست تو رگهام تن نمی دم به رنگ کهربایی این یادداشت طی روزهای آینده تکمیل خواهد شد ..... همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یکمرتبه به خودت میآیی و میبینی وسطِ خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتا کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت. مرگ بازی - پدرام رضاییزاده
توی این دنیا چیزای زشت زیادی وجود داره ، پسرکاش می تونستم همه اونا رو ازت دور کنم . اما این امکان نداره. فکر می کنم خیلی چیزها در زندگی ام تغییر کرده اند ،آن همه اشتیاق برای زیستن فرو پاشیده وازمن جز آدمکی باقی نمانده است . وقتی به چشم خود می بینم وبا همه ی بند بند وجودم حس می کنم که تمام ارزشهایم برای دیگران بی ارزش شده ومراچون انسانی خود رای فرض می کنند که دلش می خواهد ایده ها وتفکراتش را دیکتاتور مآبانه به دیگران دیکته کند برایم آزار دهنده است نمی دانم اشکال از نوع بیان من است یا ذهنیت آنها ...چیزی که برایم مجهول مانده این حقیقت است تا چه موقع می توان باب طبع مردم زندگی کرد بدون ترس ازهیچ چیزی ؟ بدون ترس ،عشق ورزیدن، بدون ترس، محبت کردن و ...ولی واقعیت چیز دیگری ست . این ترس با خیلی ازما آدمها زندگی می کند نفس می کشد و سایه به سایه می آید .صبح که چشم باز می کنیم حقیقت وواقعیت زندگی مان راچون طفلی درون خود پنهان می کنیم که اگر بخواهد فریادی ازسردادخواهی سر بدهددهانش را می بندیم ودستمان برسد خفه اش هم می کنیم وخود نقاب زیبایی به چهره می کشیم واینگونه روز بی روزمان شروع می شود. عجیب اینجاست که همه برای زدن این نقاب تشویقت می کنند و تو را با نقابت دوست دارند مگر آنها که توان دیدن و شنیدن حقیقت را دارند وچه معصومند این حقیقت طلبان . چرا که از سوی خودِ ما به شدت طرد می شود .و این آدم طرد شده و رها شده کم کم به درون خودش پناه می بردو سر به گریبان تنهایی فرو می برد .اتفاقا کار خوبی هم می کند ( البته این نظر من است )چون بیرون آمدنش مساویست با یکی شدن با اجتماع نقاب دار اطرافش ، همراهی با مکرها و حیله هایی که هرگز با نوع زندگی و ذات پاکش همخوانی نداشته و نخواهد داشت و چقدر و چقدر بد است به بیماری رو به مرگ دارویی بدهند که حالش را بدتر کند و در آخر به اغما برود ... وقتی شروع کردم نوشتن از بهار نمی دانستم باید از چیز غریبی بنویسم که حضورش برایم تداعی گر خیلی نشانه ها ست وتوخواسته یا ناخواسته همه ی این نشانه ها را گاهی پشت برنامه های آبکی تلویزیون و طعم شیرین سال جدید و رقابت بر سر عیدی گرفتن و کارت پستالها گم می کنی و بعد یک دفعه ، یکهو می بینی همه چیز تمام شده و تو در حسرت یک بهار دیگر باید سالی را تحمل کنی . دلت برای عوض کردن آب تنگ ماهیهایی که با مرگشان عزا می گرفتی و باران خوردن شیشه های تمیز شده تنگ می شود وهول برت می دارد، می برد و می گذاردت در همجواری دلهره ی از دست دادن ثانیه ها یی که بوی خاک نم خورده وعطر بهارنارنج می داد . هرسال پای سفره ی مهربان هفت سین ( که همیشه یک سین اش یا کم است یا زیاد ) با خودت عهد می بندی هوای تازه را تقسیم خواهی کرد بی آنکه از تقسیم حاتم گونه ی آن بمیری یا برای تمام شدنش غصه ات بگیرد و چه غریب و مظلوم است نم اشکی که پایان هر بهار گوشه ی چشمانت بی آنکه بخواهی جاخوش می کند ، چه غریب تر آن دندان به هم ساییدن ها و بغض فروخوردن ها ، مبادا که کسی از دلیل آن نم اشک ، آن حس مزخرفی که نشسته وسط گلویت و هی بالا و پایین می رود باخبر شود . یادم رفته بود ... کسی هم اینجا یادم نیاورد هنوز بهار نیامده نباید از غم ِ غریب ِ رفتن اش دم زد . یادم رفته بود شکوفه ها ی نشسته بر درختان خبر از چه می دهند ، یادم رفته بود پرندگان شوخ شاخه نشین چندان هم به زبان مجهول و نامفهومی حرف نمی زنند که نشد فهمید چه می گویند یا چه می خواهند و این فقط ما آدمها هستیم که همه چیز را به شکل ایکس درآورده ایم ............بله داشت کم کم یادم می رفت این همه طراوت گل کاغذی حیاط مان فقط و فقط یک زیبایی نمایشی و مصنوعی نیست ، که یک تولد است ، یک طلوع ، یک رستاخیز طبیعت و قیامتی که پاک است و مقدس .کاش قدر فصلی که تمام خوبیهای دنیا به آن هجرت کرده و منتظر نیم نگاهی از سوی ماست را بدانیم و کاش بگذاریم بهاری از راه برسد که به حضورحاضر همیشه غایب عطرآگین شده باشد . به گمانم آن روز بتوانم بهار را به گونه ای دیگر برایتان توصیف کنم ،بهاری که با همه ی بهارها تفاوتی دارد عظیم . کجاست آن منجی ....کی از راه می رسی بهار ؟ برای حداقل ضرر و زیان مالی به کارگردان و تهیه کننده ی محترم و صبور سنتوری شماره حسابی از سوی روزنامه ی فرهیخته ی اعتماد ملی اعلام شده ، به شماره ی :۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ بانك تجارت شعبه ي چهارراه پارك كد ۰۳۲ ،به نام داريوش مهرجويي و فرامرز فرازمند ...شماره ی تماس با شرکت استاد داریوش مهرجویی ( 88758708 ) » لطف کنید و اگر سی دی سنتوری به هر نحوی ... قطعا گوشه ی پیاده رو ها و بساط دست فروشان .. کاش می دانستند زخم های یکساله ی پیروان طریق عشق را به شوره زار نمک عرضه می کنند ... بگذریم ، به دستتان رسید و خوب می دانم جماعت ایرانی هرگز با ایوب نبی هم پیاله نشده تا راه و رسم صبوری را بیاموزد( یکی شان خودم ) ، به حرمت نم اشکی که در تمام طول فیلم گوشه ی چشمتان جا خوش می کند حریم ِ مطهر ِ حرم ِ عشق را با همان قطره اشک بشویید و مگذارید نوامیس فرهنگی این مرزو بوم زیر چکمه های شیطان لگد مال شود، تا مهرجویی ها بمانند و سنتوری ها از نو متولد شوند و با همان دیالوگ تبدار و رنجور و زخمی ریه های آسیب دیده ی این مردم را به تصویر بکشد . وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا ،آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود ، توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم این آخرین باریه که دارم هوای کثیفو به ریه های سوختم فرو می دم ، از وقتی هانیه ، همسرم گذاشته رفته ، دیگه دلم به کار نمی ره ، بعضی برنامه ها رو قبول نمی کنم ، با بعضی هاش بدقولی می کنم و نمی رم یا سر مجلس خوابم می بره یا می زنم زیر گریه ....! امشب دل شیشه ای ام ترک برداشت ، بدجوری خرد شدوشکست . یکی بیاید تکه تکه استخوان های خاکستر شده ام را بردارد و فوت کند توی چشم این ارشاد چشم تنگِ هابیل کش. نباید اینطور می شد مگر نه اینکه به ابتذال کشاندن مقدسات تاوان دارد ، مگر نه اینکه توهین به پاکیها جرات و جسارتی می خواهد به اندازه ی سرخی گناه آلود و کریه چشم شیطان ،حالا یکی بیاید و به من بفهماند چرا اکنون که مقدس مآبان و فرقه ی معاش اندیش دست در دست ابلیس به رقص و پای کوبی مشغولند و شانه به شانه ی یکدیگر جنازه ی پاره پاره ی علی سنتوری را نه به خاک که به آتش می کشند ،کسی نیست که ناله های سنتوری ِهمیشه مظلوم را به فریادی پاسخ بگوید ...آخ که چه فریادی ...چه حقیقت کریه و مستهجنی که این فریاد هم همان فریاد تاراج سنتوریست . کاش این نگارنده ی رنج سنتوری دست از این حجب و حیای احمقانه اش برمی داشت و یک روز سرد زمستانی این فریادهای ابلیسانه را بایک سیلی آب نکشیده که صدایش گوش ارشاد لعنتی راکر کند خاموش می کرد. امشب این نه صدای هق هق من، که صدای زنجموره ی این پرده ی فلاکت زده و از خشم ِ .....به خون نشسته است . این پاداش یک سال صبوری و سکوت مومنانه و هابیل منشانه ی سنتوری نبود . چرا به زور و شلاق ...؟چرا به حیله و نیرنگ ...؟چرا صدای زخمی و خون چکان علی سنتوری باید در کوچه پس کوچه های جهالت زده ی این شهر پر از قابیل و قابیلیان خاموش می شد ؟ حکایت سنتوری تمام شد ، شکست ...زیر کفش های واکس زده و پیکر اتوکشیده ی ارشاد له شد . بگذریم گفتن از درد یعنی خودِ درد ....خودِ رنج من از ویدئو و دی وی دی و سی دی و صد کوفت و زهرمار دیگر که تقدس سنتوری و هانیه را به فحشا و ابتذال می کشاند می ترسم ...من از مک لوهان که با این اختراع لعنتی اش هر روز یک خبر از پیکر لگدمال شده ی مهرجویی ها و سنتوری ها می دهد می ترسم ....از خودم می ترسم که نکند خدای ناکرده من هم کاسه ی صبرم سرریز شود و دست ببرم به گناهی که یکسال است ...... من می ترسم ، می ترسم .... به خانه ات برگرد و هیچ مگو ... از باغی که خزان تمام هستی اش را ، نه تمام هستی اش شده به خانه ات برگرد و هیچ مگو که باغ را ویرانه دیده ای ومن می دانم ، تمامی لبخندهای کودکانه ات از شنیدن آن تبدیل به اشکهایی خواهد شد که روی گونه های سرخ ِ به زردی گراییده شان ، گرچه نخواهد نشست اما باتلاقی پشت چشمهای تارشان خواهد شد به خانه برگرد و هیچ مگو حتی با خودت تکرار مکن که در باغ خزان سرهای بریده ی تمامی آرزوهایت آویزان از درختان بی برگی بوده اند که حتی باد آنها را تکان نمی داد و تو ساعتها مات در زیر یکی از آنان که نقش عزیزترین آرزویت حلق آویز آن بوده چگونه خود را بی شیون و بی هیچ زاری یخ زده دیدی ... به خانه ات برگرد و سعی کن امشب به هر مصیبت و جان کندنی هست بخوابی شاید صبح ، باغ خیال تو ، خزان باغ را تارانده باشد .... و قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود نمی شود ساده گذشت ، هرچه با خودم کلنجار می روم می بینم باوراز دست رفتن لحظاتی نمناکی که در اقلیم ِ تنهایی با اشعار استاد و اسطوره ی زندگی ام به سر می شد، برایم مشکل است . از سوگنامه نوشتن متنفرم ، هرگز به این روح، که گوشه ای از عظمت خداست و امانتی مطهر اجازه ی مرده پرستی که عادت مالوف جامعه ی شرقی ست نداده ام . همیشه حقیقت ها را نگاشته ام تا حق لگدمال نشود ( آیا حق چیزی غیر از مطهراتی ست که روی صفحه ی رهایی بخش کاغذ سفید می آید ؟ ) حیف ،کلمات هم که هدیه ی خداوند است به خلیفة الله اش ،نمی تواند عظمت ارادت مرا به اسطوره ی زندگی ام نشان بدهد . لعنت به این قلم و نگارنده اش که عاجز است و ناتوان .... استاد قیصر امین پور ....آب مقدس و آبروی شعر ِ بعد از انقلاب در چهل و هشت سالگی به دیدار فرشتگان شتافت، مدتها پیش حجم این دلتنگی و بی قراری اش را برای هجرت احساس کرده بودم ....آن تصادف لعنتی وبیماری ودردناک ترین و عمیق ترین زخمی که روحش را بیش از پیش مسافر بهشت کرد لطف و مرحمتی بود که از سوی وزارت محترم ارشاد اسلامی ! شامل حال کتاب آخرش ( دستور زبان عشق ) شد ... و چه خوب دردهایش را معناکرد : دردهای من : دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم،چامه و چکامه نيستند تا به رشته سخن در آورم، نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم. درد مردم زمانه است. مردمي که چين پوستينشان،مردمي که رنگ روي آستينشان،مردمي که ناله هايشان،جلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کند... تمام استخوان بودنم،لحظه هاي ساده سرودنم درد مي کند. انحنای روح من،شانه هاي خسته غرور من،تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است. کتف گريه های بی بهانه ام،بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است. من چگونه خويش را صدا کنم؟ ........ فرهنگی که مسلح شدن را حق مسلم مان می داند و از نان شب واجب تر ، چرا وقتی پای ادب و هنر و معرفت پیش می آید اینگونه خالی و تهی می شود ...بگذریم دیگر قیصری وجود ندارد که تمام استخوان بودن اش درد کند و از درد لب به دندان بگزد ،مبادا که خواب پرستوی پر شکسته ای پریشان شود . افسوس ! کدام خواب !؟ که به کابوسی می ماند ... در این میان، خوش به حال بهشتیان ... خوش به حال بهشتیان .... به بهانه ی رجعت ِ خاموش ِ بزرگ مرد ِ همیشه خفته در تنگنا ( فریدون فروغی ) سال 80 بود و حال وهوای بیست سالگی که خبر رفتنش را شنیدم ، زیاد برایم عجیب و دور از دسترس نبود . زندگی بازهم از سینما تبعیت کرد و فروغی همان طوری مرد که علی خوش دست ِ تنگنا . سرنوشت خواننده ی تنگنا همچون قهرمان ِ فیلم اش رقم زده شد . فریدون پس از قریب به بیست سال خاموشی گزیدن و پشت سد مهیب و کریه المنظر مجوز مچاله شدن دنیای هنر و زندگی ( کیست که بگوید برای فروغی موسیقی چیزی مجزای از زندگیست ؟ ) را برای آنهایی که او را ازنفس کشیدن و زیستن باز داشتند بخشید و رفت . فروغی صدایی منحصر به فرد و خاص داشت ، صدایی که فقط و فقط از گلوی او می شد شنید نه هیچ کس ِ دیگر ، صدایی مثل فریاد ، واقعا فریاد نه ادای فریاد که این روزها بیشتر عربده اش می پندارند . فریاد یک نسل زخمی ، نسلی که عشق می ورزید و در عین حال خوی و خصلت جنگیدن و نبرد در رگ و پی اش می رقصید و پیش می رفت . نسلی که شورش کرده بود تا شورش کرده باشد ( تن به ذلت دادن خود ِ مردن بود ) . نسلی که قادر بود دنیا را تکان بدهد ، ویران کند و ازنو بسازد . او مدتها پی مجوز مجموعه ی جدیدش تلاش کرد و ناکام ماند ، آن هم در بحبوحه ی سالهایی که خانم گوگوش چون آب ِ خوردن مجوز خروج می گیرد !! . بگذریم که اکنون بسیاری از جوانک های موسیخی به فجیع ترین شکل ممکن از وزارت ارشاد اسلامی !!! این خاک مقدس مجوز می گیرند و روی خون ِ عاشقانی چون فروغی و فرهاد ِ مهراد و مازیار و ... مستانه می گذرند . چه قانونی در این دنیای متعفن وجود دارد که نگذارد یک هنرمند برای خاک اش ، برای هویت و شخصیت اش ، برای مردمش بمیرد . آیا امثال فروغی و فرهاد نمی توانستند عطای وطن را به لقایش ببخشند و کفش مهاجرت به پا کنند و بروند ، که راحت هنرشان را فریاد بزنند بی آنکه کسی مانعشان شود یا بیخ گلوی شان را بگیرد که ( تو به فلان دلیل و بهمان علت اجازه ی خواندن که هیچ ، حرف زدن را هم نداری ) . آیا برای کسی که گرین کارت داشت رفتن کار مشکلی بود ؟ برای فریدون سخت بود از مرز و بوم اش ، از خاک آریایی اش چشم بپوشد و اگر می پوشید آیا می شد با آن چشم دیگر جایی را دید ؟ چه اینکه خودش هم می گفت : « نمی توانم وطنم را در چمدان کوچکم بگذارم و با خودم ببرم . » و چه میهن فراموشکاری ....چه فرهنگ مبتذل و زشتی که حافظه ی تاریخی اش را به باد سپرده و بزرگان اش را فراموش کرده است . احساس مسئولیتی که در قبال خاک و جامعه اش داشت روح اش را می خراشید و آزارش می داد . این احسای مسئولیت بیش از حد ، نگرفتن مجوز ، دشمنان دوست نما ی هابیل کش ِ اطرافش همه و همه باعث می شد که او بیشتر به پیله های تنهایی ِ خویش پناه ببرد . او زخمی مرد . صادق هدایت در کتاب بوف کور می گوید « در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد ، این دردها را به کسی نمی توان اظهار داشت ....» . وقتی با اینگونه زخم ها آشنا باشی خوب می توانی بفهمی که مرگ فروغی خود نوعی اعتراض غم انگیز بود به تمام نامرادی های اطرافش . فریدون در چنبره ی دردها و زخم هایش دست و پا می زند ، به گونه ای عجیب میان آتش و آتش بود . به قول هدایت : «وقتی دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش می زند ...» . حالا ما مانده ایم و تصویر پاک و معصوم ، اما خاک گرفته ای که هنوز هم در سیاهی شب بی وقفه می خواند : چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از حلقه ی زنجیر من کی رهایم سیاهی و تلخ اندیشی ِ صدایش در فضای لایتناهی رها می شود و دل شب پرستان را می لرزاند . فروغی جان داد ، در حالیکه ظرفیت های خالی هنر و صدایش مشهود بود . تنگنا باز ِ معترض با سیم های گیتارش ، با حلقه های ِ فیلم و نوارهایش ، خودش را حلق آویز کرد ، نسل نوی ساده گیر که دغدغه هایش نه چون فریدون مطهر که غرقابه ای چرکین است خود را با چه چیز حلق آویز کند و گلوی شب را بترکاند ........!!! تنها حس ناخوشایندی که ممکن است آدمی را دراوج رفاه و آرامش از بین ببرد و روحش را ذره ذره بسوزاند وبه آتش بکشاند، غم و اندوه ِناشی ازغربت وغریبی ست . شاید به جرات بتوان گفت بخشی از زندگی پر ازمحنت هدایت متاثر ازهمین غم کشنده و ویرانگرغربت بود . برای شخصی چون هدایت که عرق عجیبی به خاک و موطن خویش و فرهنگ از دست رفته و به یغما برده اش داشت، نفس کشیدن در جایی که چشمها غبار مرگ را بر سراپای وجود نحیف اش می پاشید و مصلوبش می ساخت و زبان ها همه نیشتر و دستها همه آماده ی خفه کردن ِ گلوی ِ کلمات ِ مطهر اش بود، سخت و طاقت فرسا می نمود . این غم حاصل ازغریبی مختص زندگی در کشوری بیگانه نبود که بتوان به نحوی مداوایش کرد و مرحمی نهاد و یا به گونه ای با او ساخت بلکه این خود ِ دنیا بود که بطورغریبانه ای برای هدایت ناآشنا و بیگانه می نمود ، همان طورکه در داستان سگ ولگرد رنج تنهایی را به گونه ای تاثر برانگیز به تصویر می کشد . پات در این داستان به نوعی روایتگر تنهایی و غربت عمیق هدایت در میان مردم است . « چیزی که بیش تر از همه پات را شکنجه می داد نیاز او به نوازش بود.او مثل بچه ای که همه اش تو سری خورده بودو فحش شنیده بود. چشم های او این نوازش را گدایی می کرد و حاضر بود جان خودش را بدهد در صورتی که یک نفر به او اظهار محبت بکند و یا دستی روی سرش بکشد .» درد زیستن در میان انسانهایی که جامعه را مطابق سلیقه و حرص و شهوت خود می ساختند و لذائذ و خوشیها و یا شاید دردهایشان متعفن و حال به هم زن بود آزارش می دادو او را کم کم به آغوش تنهایی و غربت فراری می داد . « او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز کند و حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد اما به نظر می رسید هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداشت . هیچ کس از او حمایت نمی کرد و توی هر چشمی نگاه می کرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی خواند و هر حرکتی که برای جلب توجه می کرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر برمی انگیخت .» حتی درآخر داستان پات ( سگ ولگرد ) جانش را برای ذره ای نوازش و محبت صادقانه می دهد . «نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می کردند ، چون بوی پات را از دور شنیده بودند . یکی از آنها همین که مطمئن شد پات هنوز نمرده دوباره پرید . این سه کلاغ برای در آوردن دو چشم میشی آمده بودند.» پ .ن : جملات داخل گیومه از داستان سگ ولگرد نوشته ی صادق هدایت گرفته شده است . پ.ن ۲ : با ذکر منبع از مطلب استفاده کنید ... ماهیان خنگ ! قلاب ها علامت کدام سوالند که پاسخشان می شوید ؟!! چه کسی می داند ما چند دنیا را پشت سر گذاشته ایم . این دنیا نسبت به دنیای گذشته و سوخت شده برزخیست که درذهن ما نمی گنجد .اگر دنیای قبل را مثل دنیای کنونی فرض کنیم « گفتم فرض کنیم چون یقینا اینطورنیست » الان شاید کسانی برسرمزارمن و شما دردنیایی دیگر فاتحه می خوانند تا به من و شما در این دنیا سخت نگذرد و چقدرهم تاثیرداشت این طلب آمرزش ها.اگر شخصی در این دنیا ثروتمند است یقینا دردنیای قبلی فردی بخشنده بوده ، البته دردنیای قبل پول به این شکل نیست ولی حتما چیزی هست که با این موضوع برابری کند ،اگرکسی فقیر است به این دلیل است که دردنیای قبلی انسانی ثروت اندوز بوده ،البته ممکن است دراین دنیا نیز اعمال گذشته ی خود را تکرارکرده باشد که دردنیای بعدی او تاثیر گذارخواهد بود. گاهی اوقات کسی را دراین دنیا می بینیم که برایمان به شدت آشناست یا با صحنه ای درواقعیت روبه رومی شویم که تکراری به نظرمی رسد« برایم بنویسید آیا تا کنون چنین اتفاقی برایتان رخ داده یا نه؟ نوع برخورد شما چگونه بود » ،ازاین طوراتفاقات نمی توان راحت گذشت ،اگر چه روانشناسان آن راناشی ازخستگی کارروزانه می دانند که دوایش ازنظرآنها فقط و فقط استراحت است. اما نه! به نظرمن اینها همه ثابت می کند که ما دردنیایی دیگر،زندگی دیگری داشته ایم یا شاید دنیاهایی دیگر! شخصی را برای اولین بارمی بینیم ودرهمان لحظه او راآشنا می یابیم ،این موضوع ثابت می کند که ما با این شخص دردنیای گذشته به نحوی درارتباط بوده ایم ،گذرکردن ازدنیایی به دنیای دیگرشاید جسم آدم راتغییرمی دهد ولی به همان ظاهر قبلی خود است « به طورمثال اگرما شخصی از بستگانمان که ازدنیا رفته را خواب بینیم اورا به همان ظاهرقبلی می بینیم بی هیچ تغییری (حالا جدای ازحالات روحی ناشی از گناهان) » پس آشنایی ازدنیای قبل امکان پذیر است ، کما اینکه ممکن است من و شما هم به خواب بستگانمان دردنیای قبل برویم وخودمان ازاین موضوع آگاه نیستیم . البته بحث زمان در این مقوله شبه انگیز است ،ولی فکرمی کنم خدا زمان رابه حالت حرکت یا سکون درمی آورد.به هرحال همه ی ما که با هم از دنیا نمی رویم ، کسانی ممکن است ازلحاظ زمانی که دراین دنیا وجود دارد یک لحظه هم برزخ را تجربه نکنند دراین جاست که نقش خدا بیش ازپیش خودنمایی می کند ... پ ن : کی چی فهمید ؟ فکر کنم این بار خیلی چرت گفتم !!!!!!!!!! سریع ترین تبریک سال را امروز شنیدم . حال و هوای فروردین و آغاز وحیات دوباره مرا به یاد این همه فرصت از دست رفته ای می اندازد که آمد و رفت ...توی این حال و هوا بدجوری دلم می خواهد بنویسم ، خط به خط ، کلمه به کلمه ، نقطه به نقطه ، آن قدر که اشک کلمه ها و حروف دربیاید . طوری که فقط و فقط در انحصار خودم باشند . برای گفتن و سرریز کردن آخرین نشانه ها به دست و پایم بیافتند والتماس کنند که مگذار پشت حرفهای ناگفته خفقان بگیری . من اما التماس کردن را دوست ندارم ، نه قدرت ستمگری دارم و نه این سر انگشتان مطهر یارای نوشتن ناگفته هایم را دارند ، که اگر می شد نوشت نامش را حرفهای ناگفته نمی گذاشتند . می گذارم بماند، پشت کلمات قایم اش می کنم ، نه، همیشه ازچیزهای بزرگ تر از حجم دل می ترسیدم ، حالا هم نمی خواهم اجازه بدهم بیاید و چون مسیح قربانی خودخواهی من بشود . بگذار پاکترین و مقدس ترین کلماتی که با آدم هبوط کرد پشت سایه ها گم شود ...اینطور خالص و ناب می مانند تا هنگامه ی مقدس ، تا حقیقت شیرین زندگی ، تا مرگ .... بی تو می شه با نسیم، بیعتی همیشه کرد!/ می شه با پنجره ساخت، توی گلدون ریشه کرد! بی تو از آینه ها، می شه تا ستاره رفت!/ بی تو می شه زنده بود، زنده گی نمی شه کرد! پ ن ۱: بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند پ ن ۲ : شعر از ایرج جنتی عطائی بزرگ مرد هنر ایران بچه كه بودم پ.ن : کاش می شد به سادگی و مهربانی قصه های مادربزرگ ها هجرت کرد بی آنکه دیو قصه بیدار شود و سری بجنباند و به استثمارت بکشد . دیو قصه ها شاید آخرین و بدترین کاری که می توانست و از دستش برمی آمد این بود که جان ناچیزت را می گرفت . امان از دل زمستان زده ی دیو های بیرون قصه که سراسر تباهی هستند و فساد ، که روحت را می کشند . دل دیو قصه را می شد به قطره اشکی به دست آورد اما ...... ترانه های دور از وطن آن پدر که مانده بی وطن در حصار غربتی بعید طفل خود گرفته در بغل صبح روز عید بوسد اش به عشق ، گویدش به مهر با غرور جاودانه اش : طفل ِ من ! جان ِ من ! سرزمین ما مانده از گذشته یادگار میهن تو افتخار تو ، افتخار ماست آن دیار ... طفل هاج و واج می زند به زانوی پدر می کند سوال : (( وات ایز افتخار؟ )) گویدش پدر: سربلندی ا ست آرمان ، آرمان تو ، آرمان ما اعتلای نام میهن است با تلاش و کوشش مدام طفل هاج . واج می زند به زانوی پدر : (( وات دو یو مین اعتلای نام ؟ )) گویدش پدر : بایدت تلاش تا که نام سرزمین خویش جاودان کنی پرچم اش خار چشم دشمنان کنی با تلاش تو ، با تلاش من ، با تلاش ما می شود وطن پر ز نیکی و خالی از بدی ... طفل هاج و واج می زند به زانوی پدر : (( کن یو اسپیک انگلیش ددی )) تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم و پنداشتیم که عشق هزاران سال می پیماید. * مارگوت بیکل * این روزها عشق هم بسته به تاریخ مصرفش از خود عرضه به خرج می دهد ..خاک برسر آدمک های بی عرضه ی این دنیا که به عشق خالق خود هم رحم نکردند ...تو که پشیمانی و خودت هم که خوب می دانی این را تنها من نمی گویم ... سندی محکم نگاشته شده در تمامی قصه های خلقت دنیاست، ازهندو و مسیحت و یهود گرفته تا فرهنگ های یخ زده ی یونانی و استرالیایی .... آیا فکرش را می کردی فرزندان آدم این چنین اشک ات را درآورند پس از آنکه عاشق شدی و رحم کردی و .... امیدوارم ناامیدت نکرده باشم پس از آنکه .... روزهای نارنجی پاییز نفس های آخرش را کشید، کم کم اک به نفس نفس افتاده بود امسال مثل سالهای گذشته خدا را مجبورنکرد ابر و باد و مه و خورشید و فلک را بسیج کند تا بی رحمانه بیایند و گلوی این خزان همیشه معصوم را بگیرند و کشان کشان ببرندش به سیاه چال فصل ها تا کی دوباره بیاید و شروع کند به طنازی ، بمیرم برایش که امسال خودش با پاهای تاول زده اش داوطلبانه رفت وهمه ی دردهایش را با خودش برد تا زمستان شاهانه بر تخت زرورقی اش جلوس کند ...آی خدا ... از طرف این بنده ی پرگناهت روی ماهِ خزان را ببوس که همیشه دامنش گریبانی بوده برای ازهم گسیختن این بغض خفقان آورکه عظمت معصومیت اش کمر شکانده و فقط خدای واژه های غریبم می داند که مرحم اش را کسی به یغما برده ست، چه کند بیچاره.... ( کسی خشکیده خون من رو دستاش / که حتی یک نفس از من جدا نیست ) ... نمی گویم خداحافظ روزهای روشن ، که جز سیاهی برایم به ارمغان نیاورده و دلم هم بعد از این نوید روزهای روشنی نمی دهد . دنیا همین است دیگر . کاش که بارانی بیاید و این لایه ی پر ازچرک و کثافت که تمام قلبم را پوشانده و کم کم دارد خفه ام می کند را بزداید ....... 



از شادي غريو بر کشيدم:
«منام، آه
آن معجزت ِ نهايي
بر سيارهی کوچک ِ آب و گياه!»
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراثخوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش ميديدم و ميشنيدم!
به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته
آن که باور ِ بيدريغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچهی اعجاز پس ِ پُشت ميگذارم
بهجز آه ِ حسرتي با من نيست:
تَبَری غرقهی خون
بر سکوی باور ِ بييقين و


دردهاي من نگفتني،دردهاي من نهفتني است.دردهای من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
من ولي ...
دردهاي پوستی کجا،درد دل کجا؟
اولين قلم، حرف حرف درد را در دلم نوشته است،دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است،پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم.
درد،حرف نيست،درد نام ديگر من است،من چگونه خويش را صدا کنم؟
از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم,
سلماني و ساعت و سيب
سكه و سلام و سكوت
و سبزي صدای بهار
هفت سين سفره ی من بود
بچه كه بودم
دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت
كه آخر هيچ قصه يی به خانه نمي رسيد
بچه كه بودم
تنها ترس ساده ام اين بود
كه سه شنبه شب آخر سال
باران بيايد
بچه كه بودم
آسمان آرزو آبي
و كوچه ي كوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت
13:33 توسط سه قطره خون | |
چه خوب گفتی عزیز مقدسم :
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت
21:50 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت
20:37 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت
16:37 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت
8:38 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت
23:35 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت
11:11 توسط سه قطره خون | |
نخستين که در جهان ديدم
آنگاه که در جهان زيستم
چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
باريکهی خوني که از بلندای يقين جاریست.
اسفند ِ ۱۳۷۷
برگرفته از سایت رسمی احمد شاملو
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت
21:24 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت
22:14 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت
15:1 توسط سه قطره خون | |
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت
13:23 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت
6:57 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت
18:43 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت
21:52 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت
4:48 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت
7:44 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت
23:27 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت
21:25 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت
2:44 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت
10:19 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت
17:0 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت
21:12 توسط سه قطره خون |
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت
19:31 توسط سه قطره خون |



